گذشته ، حال ، آینده

- مامانش : آرمان شیطونی کردی درس نخوندیا ! بیار ازت بپرسم ! خوب باد چگونه تشکیل می شود ؟

آرمان : بابا این چیزا کار خداس ، لابد حکمتی توشه !

- مامانش بردتش آزمایشگاه بهش ازین ظرفای آزمایش دادن که پر کنن ببرن ! قبلش کلی با این بچه کار کردن که وقتی میره دستشویی خودش کاراشو بکنه ، این دفعه مامانش بهش می گه : رفتی دستشویی منو صدا کنیا !

آرمان : مامان ، مامان !

مامانش رفته دیده بچه برای اولین بار به تنهایی تمام کارها رو کرده : آرمان واسه چی صدام نکردی ؟ چرا آب ریختی ؟

آرمان : اِِِِِِ ، می خواستیش ؟

آرمان : هییییی ! از دست زمونه خستم !

ما : تعجب

 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ توسط آیسان نظرات ()

تازگیا به خودم و موجود درونم خیلی فک می کنم ، مثلاً من قیافم علامت سوال می شه وقتی می بینم خانومای باردار نشستن با شکمشون گفتمان می زنن ، شاید چون هنوز حسش نمی کنم ، یا شایدم هنوز باور نکردم که هست ! برام مثل یه بازیه شاید ، کیوان خیلی جدی تر از منه تو این موضوع . بغلم که می کنه حتماً حال اونم می پرسه ! حتی یه دفعه واسه شکمم چشم و ابرو کشیده بود و مو  !  

بعد دَم صبی خواب می دیدم دارم یه فینقیل تپل و خوردنی رو می شورم ! بعد پیچیدمش توی حوله و چسبوندمش به خودم ! یه بوی خوبی می داد ، بوی پودر بچه و اینا ! بعد دقیقاً همون موقع که ما مشغول حال ساده با نی نی بودیم کیوان صدام کرد ،  چشامو باز کردم دستام به همون حالت که انگار راستی تو بغلم بوده ، بود و تنم بوشو می داد ! بعد بغض ! بعد اشک ! بعد چنان گریه می کردم که نمی تونستم حرف بزنم !

هیچی دیگه یه ساعت بغل درمانی و لوس بازی بعضیا باعث شد بچم صبونه نخوره ، منم همه وسایل صبحونه رو برداشتم ، توی راه هی واسه کیوان مادری کردم تا برسیم شرکت !

 

نوشته شده در سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠۱ ‎ق.ظ توسط آیسان نظرات ()

انرژیم یهو تموم می شه ! یه جوری که اگه می تونستم قشنگ کنار خیابون ولو می شدم ، این درختای بزرگ خیابون ولیعصر رو از این زاویه مورد تفحص قرار می دادم ! ما اینجور آدمی هستیم که هر روز به زور یخورده پیاده روی می کنیم جهت جلوگیری از تانکر شدنمان !  تا می رسم خونه دلم می خواد برم بشینم تو یخچال ! چون هم خُنکه هم پر از خوراکی ! نیشخند امروز با غول مرحله آقای کچل جلسه داریم ، یعنی دعا کنید نمورم ! خمیازه

خیلی سعی می کنم انقد خسته به نظر نیام ولی نمی دونم اصن شاید معتاد شدم نیشخند دلم واسه بالشم تنگ می شه شدید ، فک کنم باید برم به آقای کچل بگم حاجی منو همین جا بذارید برید ! زبان

جالبناک قضیه اینه که کیوان طفلی داره باهام حرف می زنه بعد وسطاش من خوابم می بره ، یهو مثلاً یه سوالی می کنه یا اسمم رو صدا می کنه من عین بچه هایی که وسط درس معلم خوابشون برده بیدار می شم ولی خو چه فایده بچم سر خورده شده رفته پی کارش ! البته خوب خودش در جریان هست ، اون بیشتر از من راجع به موقعیتم اطلاعات داره ! مژه 

خلاصه که اگه مسیرتون از خیابون ولیعصر رد می شه ، اگه یه دفعه دیدید یه خانوم باشخصیت وسط پیاده رو خیلی ریلکس دراز کشیده ! بدانید و آگاه باشید که اون مایوم ! نیشخند

[تصویر: cute_baby_sleeping_004.jpg]

نوشته شده در دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٤۱ ‎ق.ظ توسط آیسان نظرات ()

سامبولی بلیکم ! من اومدم ! نیشخند

رفتم موهامو زدم ! نیشخند نه یه سانت و دو سانت بلکه اکنون آیسانی داریم با موهای خوجل مدل جولی اندروزی ! احساس سبک بالی داریم به شدت . جمعه صبش من و هانی اولین کادوی روز زن رو دریافت داشتیم : یک عدد بلیط جهت ماساژ با شکلات ، بعد رفتیم یه ساعت و نیم خودمون رو شکلات مال کردیم اومدیم ، هانی می خواست بره موهاشو بزنه و رنگ کنه ، منم که حســـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود مژه زنگیدیم به کیوان و به هر زور و ضربی بود رضایت ایشان را در قبال زدن موهای خودمان ابله جلب نموده و زدیم !

عصرشم رفتیم خونه مامان لعیا و روز مادر بازی و هی کادو دادیم هی کادو گرفتیم ، هی ما منتظر شدیم مهران و کیوان کادوهامونو بیارن آآآآاما دریغ از یه حرکتی ، تکونی ! هیییییچ !

بعد نمی دونم کهولت سنه نیشخند ، نمی دونم علائم مامان بودنه ، دلمان هیچ سوپرایز شدن نمی خواهد یعنی دلم می خواد مثلاً امروز روز زنه اصن چشمولم رو باز نکرده ماچ مالی بشویم و کادو بگیریم و اینا ، کارمان با یه دونه بوس و یه تبریک راه نمی افتد ! بعد اگه این کیوان فهمید ، صد البته که ما مغروریم و نمی توانیم در قالب کلمات این معضل را بیان بنماییم ! چشم بله صب یه دونه بوس دیشب مونده دریافت داشتیم + یه تبریک خشک و خالی !  بعد ما مثلاً ذوق بوسیار در وکردیم که خیلی خوشالیم و اصن آدم مادی گرایی نیستیم و همین که شما به یاد ما بودید خیلی هم خوبه و اصن نقاشی می دادید به قرعان اگه ما ناراحت بشیم و از این اراجیف !

در حالی که از زمان جدا شدن از شوشو چونان چون سگ آقای پتیبل شده و منتظر فرصت مناسب جهت خالی کردن احساسات خود بر سر یه بدبخت بیچاره !

ظهری آقا کیوان یه دونه اسمس ارسال نمودن که بیا بریم ناهار بزنیم ، ما هم فرمودیم که آقای کچل همه خانومای شرکت رو دعوت نمودن واسه ناهار ! ایشونم گفتن پس شام میاییم دنبالتون ، ما نیز چشمی گفته و رهسپار بخور بخور کنون شدیم !

شب به همراه هانی و مهران و کیوان رفتیم رستوران پاتوقمان و همینطوری که نشسته بودیم یهو آقای خواننده فرمودن که ما یه آهنگ مخصوص داریم امروز ، واسه دو تا خانم با شخصیت که امروز در سالن حصور دارن ، بعد من و هانی هی به این دو تا به شکل یاد بگیرید، نصف شمان و اینا نگاه می کردیم به ناگاه آقاهه اسم منو هانی رو خوند و ما اصن تکونی خوردیم که خدا می دونه ، هیچی دیگه یه آهنگ خوندن که ما تا حالا نشنیده بودیم و مضمونش همش تعریف از محاسن ما بود و اینا ! نیشخند بعدشم یه دونه گوشواره هدیه گرفتیم ، که با توجه به موهای کوتاهمون خیلی خوجل می گردیم و زودی همون جا انداختیم بعد گارسونه یه نگاهی به ما کرد یعنی ای ندید بدید! زبان

به نظرتون ما سر انجام آدم خواهیم شد ؟!!!! یعنی آیا !

نوشته شده در یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٥٩ ‎ق.ظ توسط آیسان نظرات ()

شما که غریبه نیستین ، من سیر نمی شم این روزا ، حتی شبا خواب غذا می بینم ! می ترسم آخر این پروژه تانکری چیزی بشم ! این اشتهای بنده طبیعیه آیا ؟ همه توی چند ماه اول وزن کم می کنن ! بنده وزن اضافه می کنم ! نگران

دیروز یکی از خانومای همکار دلمه آورده بودن ، بعد ما رسماً همه غذای ایشونو خوردیم و یه دونه هم به زور به ایشون دادیم ( آخه خیلی نگاه می کرد نیشخند ) ، حالا قشنگی قضیه اینه که قبلنا شیپیشم اسمش منیژه بود ، اصن با شاه هم فالوده نمی خوردما ! زبان یعنی خوب اینکه با کارمندا ناهار بخوری یهو یه حس صمیمیت مسخره ای رو باب می کنه بینشون و ما جهت حفظ اُبهت همایونیمهان معمولاً ناهار را تنها میل می فرماییم !

بعد اگه شما فک می کنید ما سیر شدیم اشتباه کردین ، هی رستوران زیر و رو فرمودیم که کدومشون دلمه دارن بعد هیچی نیافتیم ! بعد به این فکر کردم که ممکنه چشمول بچمون زاغالو بشه و چشم خودمون چپ اینه که سر راهم به خونه مقداری برگ مو خریداری فرمودم و زیر لب هی این بیت شعر رو با خودم تکرار می کردم :

ای شکم خیره به نانی بساز ، بساز ، بساز

رسیدم خونه یه رُژ قرمزی رولون زده و آهنگ لعبتی رو هم گذاشتم که قدر خودمان را بیشتر بدانیم از خود راضی ! مهران زنگید : چه لوس شدی تو ! به کیوان می گم بیاین اینجا می کن باید با شما هماهنگ بشه !  

من : نیشخند! سلام ، باید بگم کهههههه ممممم جوابم منفیه ! ( با لهجه بیریتیش خوانده شود ! زبان )

مهران : زهر مار ! میام با پس گردنی میارمتها !خنثی

من : اگه دلمه دارین من میام !

مهران : دلمه ؟! چشم دلمه از کجا بیارم من ! بیا دیگه هانی همش ناراحته !

من : مگه من دلقکم آخه ! اینم زنه تو گرفتی ؟ نیشخند شما بیاین ، من دارم دلمه درست می کنم .

مهران : هانی نمیاد ! می گم که هی می گه حوصله ندارم و از این جفنگیات !

من : بزار بهش زنگ بزنم ، بهت خبر می دم !

به هانی زنگیدم ، بعد دلمه ها رو پیچیدم رفتم دنبالش ورش داشتم آوردمش . کیوان و مهران هم اومدن ، خلاصه موندن و شام و صبحونه و صبم هانی رو گذاشتیم خونشون و ما سه تا با چشمای قد نوک سوزن اومدیم سر کار ! لبخند 

نوشته شده در چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:٠٦ ‎ق.ظ توسط آیسان نظرات ()

نسبت به توت فرنگی یه عشق خاصی در دلم احساس می نمایم ، اصن داره تموم می شه این دل ما با سرعت یه عالمه اسب بخار در ساعت می زنه ، نسبت به آلبالو و گوجه سبز هم همین حس رو داریم که البته در خصوص دو مورد آخر تدابیری اندیشیده ایم شامل اینکه عین مورچه ها در فصل تابستان به انبار کردن آلبالو درون فریزر اهتمام می ورزیم و در زمستان از آنها استفاده مفید می فرموییم ! گوجه سبز هم قبل از اینکه شیرین بشه مقدار بوسیار زیادی خریداری کرده و به شکل لواشک و یا آلوچه انبار می کنیم ، اما !!!! این توت فرنگی رو نمی شه توی فریزر احتکار کرد نیشخند و ما هم شکمول ، اصن یکی از دغدغه های زندگیمون شده بود  ، دیروز به حمد خداوند تبارک و تعالی این موضل هولناک در خانواده ما به دستهای توانمند آقای اقتدار و مقتدر ( کیوان ) حل گردید ، حتماً می پرسید چطوری ؟ می دونید احتیاج و نیاز مادر اختراع ، بعد وقتی هر یه روز در میون یکی مثل من ( خانم تناردیه !!!) شما رو بفرسته توی جنگل سیاه و تاریک و خوفناک ( مغازه !!! ) جهت ابتیاع این عشقولی ( توت فرنگی ) ، شما به فکر چاره می یوفتید ! اینکه به وسیله 4 عدد بوته توت فرنگی همسری خود را غافل گیر فرمائید ، که از این به بعد روزی 5 تا بهش جیره بدید و اگر اومد دید توت فرنگی ندارید ، شما بهش می گید عزیزم توی بالکنه برو بچین !

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٧:٥۸ ‎ق.ظ توسط آیسان نظرات ()

اسمس دادم به کیوان : شام ؟

کیوان : عدسی

من : تعجب واقعاً ؟!!!

کیوان : واقعاً

فکرش رو بکنید  کلاً این مدل غذاها تو قاموسشون نیس ، حالا سفارش عدسی می دن ! من خودمم از اینکه یک مشت عدس درون آب شناور باشن متنفرم ، از اینکه پیاز هم ببینم توی آب داره قر می ده متنفرترم ! اصن هیچ مزه ای نداره ! پس اگر شما هم مثل من از طعم عدس خالی متنفرید ، با رنگ عدسی مشکل دارید : 

عدسی به روش آیسان 

 عدسها رو درون آب مرغ می پزیم ! خانومای عزیز پیاز رو درسته بندازید تو آب با مرغ بپزه که فقط بوی بد مرغ رو بگیره بعد درسته درش بیارید و با یک حرکت سه گام درون سطل زباله و گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــل ! نیشخند سپس سیب زمینی رو هم پوست کنده درون شیر ( خیلی کم قد اینکه فقط بپزه ) شناور می نماییم وقتی پخت به شکل پوره به عدسی که درون آب مرغ پخته یواش یواش اد می فرماییم ، بلغور را درون یه ذره شیر می پزیم و سپس به عدس اد می نموییم ! وقتی همه رو با هم قاطی کردین و جوشید و آبش کم شد یه خورده سس سفید ( شیر و آرد و خامه و کره )  اضافه کنید البته کم باشه چون سیب زمینی هم داره  و بذارید یه قل دیگه بخوره بعدش یه مقداری خامه جهت تزئین + دوتا دونه برگ جعفری برای خوشگلاسیون و غذای شما آمادس ! خوشمزه می شه امتحان کنید ! مژه 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ٥:٠۳ ‎ب.ظ توسط آیسان نظرات ()

با کتایون ریاحی ( کیوان سابق ) رفتم آزمایشم رو به هما نشون دادم ، چشمی باسکول کردن نیشخند و یه حساب کتاب سر انگشتی ، فرمودن هفته چهارم  هستیم و یه چیزایی راجع به اینکه خیلی مواظب باشیم و به هیچ عنوان دارو مارو سر خود نخورم و از تنش و استرس دوری بجوییم و نمی دونم خودمو زیاد خسته نکنم و بعد برام می گه فینقیل الان کجاس ! چقده ! ( کیوان : قلب ) بعد می پرسه وضعیت غذاییت چطوره ؟

من : خر و با خور می خورم مرده رو با گور ! زبان

هما : نیشخند خوبه تا حالا ویار یا همون تهوع اینا شرو نشده تا می تونی به خودت برس ، میوه و لبنیات و پروتئین و ... سبزیجات علی الخصوص اسفناج رو همینطوری خام سبز با روغن زیتون اینا بخور و فست فود رو کلاً حذف کنی بهتره و نمی دونم اتاشغال ( به پفک و چیپس و کرانچی و پوفیلا گویند ) نخور ، شور نخور شیرین نخور ، اینو نخور ، انو بخور ! بخوام خلاصه کنم می شه عین اینا که پای منبر می رن : هرچی که باعث لذت می شه گناهه ! حالا قضیه ماست هر چی چیز خوشمزس بده !  

من : گریه

هما و کیوان : نیشخند

هما بهم گفت فعلاً نیازی به سونوگرافی نیس ، خوش باشیم تا خودش خبر بده !

این شونه های من هی در زیر بار زندگی خم می شه و اینا و من دم نمی زنم ( نیشخند الان دم نمی زنم اینه ، ببین بزنم چی می شه ! مژه)  واسه اینه که جناب حافظ فرمودن :

از امتحان تو ایام را غرض آن است

که از صفای ریاضت دلت نشان گیرد

اینجوریاس ! چشمک 

نوشته شده در یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ توسط آیسان نظرات ()



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت