آیسان
تماس با من
پروفایل من
نویسنده (های) وبلاگ آیسان
آرشیو وبلاگ
      من به گوش تو سخن های نهان خواهم گفت / سر بجنبان که بلی جز که به سر هیچ مگو ()
  نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/٤/۱٦

ما هر شب جمعه میرم خونه خوار مادر کیوان نیشخند ! بعد هر جمعه دعوامون می شه ، شنبه و یکشنبه تعطیله خونه و زندگی بعد دوشنبه کیوان یه چیزی برام می خره ( کتاب و شکلات و ... ) من خر می شم آشتی می کنیم ، خلاصه همینطوری روابط خوب می شه و اینا باز جمعه می شه ، دعوا می شه ! خنثی کم کم داره این روند سینوسی بعد جوری رو نمودار اعصاب و روان ما میره !

این جمعه رسما دیگه داغ کرده بودم ، یعنی حیف که جوجو تو بغلم خواب بود وگرنه من می دونستم و اون باباش ! قهر بعد خیلی ناراحت می شم وقتی هی می خواد همه چیز رو ماست مال کنه ! از اون ناراحت تر می شم وقتی حق با منه ولی اون اصرار داره که من زود رنجم ! به جان خودم اگه مثل آدم قبول کنه که آره اشتباه بوده من انقد جعری (جری ، جئری ؟!‌) نمی شم ، انقد هی بدبختی نمی کشم سر اثبات خودم ، اصن آقاجان شما ما رو زیر سوال می بری ! بعله !

امروز رفتم واسش یه کتاب گرفتم بلکم این قهر کوفتی تموم بشه ، داشتم هی می گشتم یه آقاهه اومد بهم گفت کمک می خواید ؟ اوصولا از این مغازه هایی که فروشنده هاش در نقش آدامس و سیریش و مگس ظاهر می شن هیچ خوشم نمیاد ، ولی آقاهه بوسیار متشخص و خوش تیپ و خوش بر و رو بود ، دیگه ناچار شدم کمکش رو بپذیرم نیشخند ! گفت چه کتابی مد نظرتونه ؟

من : یه کار خاص می خوام ! که جذاب باشه ( عین خودتون - تو دلم نیشخند ) ، یه رمان معترضانه ، تلنگر لطیف داشته باشه جهت بیداری و خروج از جهل مجرد و مرکب ! مژه نقد قضاوت و دیکتاتوری ! از خود راضی ( بعد همش کیوان میومد جلو چشمم و من همچو مردم غزه در حال شعار دادن و سنگ پرت کردن خنده )

آقاهه : متفکر مممممم من نظرم با این کتابه ! کوری !

من : نیشخندخنده به خدا می دونستم داره کور می شه ! چقد شما با کمالاتین اصن خنده ! این علاقه افراطی به ننه باباش و خانواده کورش کرده ! همین خوبه ! می برمش ! شما باید دکتر می شدین !  ( کتابه رو یه ورقی زدم ) جدی کتاب خوبیه ! تو همین مایه چی دیگه دارین بهم معرفی کنید ؟!

آقاهه : نیشخند ، خوب من تازه کارم ، فک نمی کردم پیشنهادم با استقبال رو به رو بشه !

من : یعنی همین یه کتاب رو بلدی کلاً ؟!

آقاهه : نیشخند ! نه ؟! ولی تو این سبک نیس ! کمک دیگه ای از دستم بر میاد ؟

من : ای خدا ! بیا بیا حداقل این بچه رو نگه دار من یه چرخی بزنم !‌

آقاهه : نیشخند !

  نظرات ()
  نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/٤/۱۱

 

دل بستم به سختی به دلت

رسیدم از خودم به امن ساحلت

بی تردید من عاشقت شدم

 

شریک لحظه ها و دقایقت شدم

ترسیدی از اینکه بد بشم

چی دیدی از دلم که از تو رد بشم

من بی تو یه مرگ مزمنم

یه آرزوی پوچ که غیر ممکنم

احساس منو عوض نکن

بمون و خونه رو برام قفس نکن

کابوس نبودنت غمه خیال رفتنت برام جهنمه

میمیرم برای تو هنوز به پای من نشین به پای من نسوز

تردیدت غرورمو شکست

به دست غم سپرد ه هرچی بود و هست

♫♫♫

دلگیرم از این هجوم درد که تو خیال تو

غم آشیونه کرد

آشوبم من از نبود تو

به من نمیرسه تب وجود تو

  نظرات ()
+18 :دی نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/٤/۱۱

مشاهده یادداشت خصوصی

  نظرات ()
عشقولانه ها ! نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/٤/۱٠

زلیخا جون رو به سپهر : ای الهی مامانی قربونت بره ! فدای اون چشای خوشگلت بشه مامانی ! تو قلب مامانی ! قلبماچ

زهرا - یکی دیگه از نوه هاش : مامانی من چی ؟ من چی باشم ؟

زلیخا جون : اصن نصف قلبم مال سپهر نصفش مال تو !

فاطمه و مونا و الناز - نوه های دیگه : ما چی مامانی ؟

زلیخا جون : متفکر 

کیوان : مامان خلال کن قلبت رو به ما هم یه چیزی برسه ! خنده

  نظرات ()
  نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/٤/٦

نمی خوام نق نقو باشم ! ولی خوب اگه نگم دو فردا دیگه یه خانومی بیاد این 4 خط نوشته های منو بخونه پیش خودش می گه ای بابا بچه داشتن همش حال و حوله کهههههه ! بعد سر پل صراط نوبت من که می شه می بینم یه عالمه خانوم وایسادن و صدای داد و فریاد و اینا که آره این خودشههههه بگیردش ! نیشخند

 اینا رو گفتم که بگم اگه بنده پام به دندون پزشکی باز شده به سبب مسواک نزدن و نخ دندون نکشیدن و اینا نیس !  بچم سپهر این کلسیم های بندم رو واسه ساخت و ساز مصرف کرده ناجور ! خنثی

دیروز من و کیوان و جوجو رهسپار مطب دندان پزشکی شدیم ، تو خونه یه ساعت تمام التماس این وروجک کردم شیر بخوره ! لب نزد ، یه نیم ساعت هم تو مطب بودیم اصن به روی مبارکشم نیاورد ، همین اسم من رو صدا کردن که برو لب و لوچه ش رو کج و کنجول کرد و گریه و فغان ! می دونید این شیر دادن بچه هم اوضاعیه برای خودش ، یعنی آدم یه موقع هایی احساس گلشیفته بودن در ملع عام بهش دست می ده ! بچه که خیابون و پاساژ و مطب و اینا سرش نمی شه وقتی گشنشه یعنی گشنشه ! بعلههههههههههه ! بگذریم ، خلاصه بچه رو قشنگ سیر دادیم دست باباش که عزیزم هواست به بچه باشه من نیم ساعته اینجام ، یه پر کردنه دیگهههه ! نگو که دندونه نیاز به عصب کشی داره و کلنگ آقای دکتر در دهان بنده گیر کرده ، نیم ساعت شد 2 ساعت !

یه لحظه خودم رو در شمایل یه اسب آبی دیدم بس که این آقای دکتر هی فرمان باز تر لطفاً صادر می کردن ، می خواستم بگم عزیزم شما ماشاالله 4 زانو نشستی تو دهن ما ، منو چی می بینی ، تازه هی وسطاشم سوال می کرد ، من با دهن باز :

دکتر : این کوچولوی شماس ؟

من : اهمممسسسشششش ! ( این آخرش صدای لوله ساکشنه )

دکتر : چه بامزس ! اسمش چیه ؟

من : مسس‌ ! سپشششششششش ( ساکشن )

دکتر : سپهر ! به به !

خلاصه که بنده خدا کیوان دیگه کار نبود بکنه ! وسطاشم تازه نیروی کمکی واسش می رفت ، دستیارای دکترا هی می رفتن سر می زدن واسم خبر میاوردن ! بهش اشاره کردم شما برید خونه ، گفت خوابیده نگران نباش ! خلاصه که اوضاعی داریم ما بوسیار جذاب !

تازه قسمت آخرش باحال بود که بنده روی صد دویست حساب کرده بودم و اینکه بعدش می خوام برم مانتو بخرم ! بعد از اتمام مراحل کار همه پولم رو دو دستی تقدیم آقای دکتر فرمودم و رفتم پیش کیوان :  پول وده ! پول زور وده ! نیشخند

سخنی با باباها : به خدا حالش رو می برید !

  نظرات ()
نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم* نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/٤/٤

یکم -

فک کن اینهمه شوهرت رو فشار بدی ، بره کار کنه ! نون در بیاره ، بعد هر چی در میاره ببر بده دست فروشنده فروشگاه که اسباب بازی بخری ، نمی دونم قوه ابتکار بچت شکوفه بده ، باهوش بشه ، بتونه با فراغ بال همه رو گاز گاز کنه ، بسکه چوبش خوراکیه و پشم و پیلش خوردنی تر ! اصن لامصب فیبر داره واسه روده خوبه ! نیشخندبعد ما خودمونو از وسط به چهار قسمت مساوی تقسیم می کنیم بلکه پسرک گوشه چشمی به این اسباب بازیها بی افکند ! ولی ایشان به قدری سرگرم آشغال شکلات هستند و صدای جرق و جروق آن که من و کیوان هی به هم دلداری می دیم که از غصه دق نکنیم ! بسکه به ما هم بی توجهی می فرمایند ! عوضش شب به شب وقتی ایشون خوابن من و کیوان لگو بازی می کنیم که جیب درد شوهرمان از یادش برود ! نیشخند

رفتیم 4 ساعت دندونی خریدیم براش که نمی دون دارای هزار مدل خاصیته که دندوناش ال و بل بشه ولی ایشون شونه من و  دست کیوان رو از همه دندونی های عالم بیشتر می دوستن ! به حدی که یه شب ناغافل پریدم یه گاز از دستش زدم ، که مبادا خدای نکرده چیزی خاصی بوده ما خبر نداشتیم ! نیشخند سر ما که دیگه نباید کلاه برود !

دوم -

اون روز خونه زلیخا جون اینا داشتیم دور هم اوشین می دیدیم وقتی تموم شد احساس می کردم ومپایر درونم به شدت به خون زلیخا ! تشنه می باشد در حالی که در دلمان آی زلیخا آی زلیخا می خوندیم و داشتیم نقشه قتلش رو می کشیدیم یه لحظه دیدیم سایر عروسها در شمایل حلقه یک و کینه دو و اره و تیشه به مادر شوهر چشم دوختن ! آقا ما رو می گی افتاده بودیم رو زمین حالا نخند کی بخند ! خنده اصن انتقام سر و پای وجود ما را در بر گرفته بود ، دیگه شوهرامون ما رو تو اون وضعیت بغرنج دیدن زود سر و ته مهمانی را به هم آورده رهسپار منزل گردیدن !

سوم -

آقا ما یه خبطی کردیم چند وقت پیش که رفته بودیم پیاده روی یهو دلمون یه دونه از این خونه خوشگلا خواست ! از اینا که طرح آجر قرمزی دارن ، با یه در چوبی بزرررررررگ ، یه حیاط در اندشت (؟) با یه عالمه گل و گیاه و درخت علی الخصوص از این بیدهای مجنون ! همینطوری که داشتم از خواسته ها و آرزوهای دور و دراز می گفتیم یهو دیدیم کیوان در بحر افکار در حال غرق شدنه ! چیه ؟ بیا خونه رو بفروشیم ! بیایم یه دونه از اونا که تو دوس می داری بخریم ! من فک کردم فقط باید جلوی سپهر رعایت کنم نگو تره به تخمش میره سپهر به باباش دیگه ! آخ دیگه مجبور شدم هی توتو نشونش بدم و خاله زنک بازی در بیارمو و نمی دون هزار و یه جور ملق بازی که ایشون یادشون بره ما چه خبطی کردیم !

خدایا ما در این زندگانی یه درد و دل هم نمی تونیم بکنیم ، تو شاهد باش ! قهر

 

* شعر صالح سجادی

  نظرات ()
برو نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/۳/۳۱

گفته بودم هر از چندی گیر می دم به یه آهنگی ! این آهنگه اصن بدجوری به قلب و ذهنم می شینه !مال شهرام شکوهیه ، محشره !

تنها منم!

همه درد تنم!

یادگاری تو!

چشم خیس و ترم


واسه اینکه ، دار و ندار منی
که انقدر تورو دوست دارم
بـرو
نزار گریه هام و ببینی عزیز
یه کاری نکن کم بیارم
بـرو…


زمین و زمان بسته عشق توست
می خوام از زمین و زمان کنده شم
تو حتی نگاهم نکردی چرا؟!
یه کاری نکردی که شرمنده شم


یه چیزی تو چشمای خیس تو بود
که خیلی نمی شد تماشاش کرد
تورو می کشیدم که یادم نری
من شاعر رو عشق نقاش کرد

 


تنها منم! همه درد تنم یادگاری تو چشم خیس و ترم

خداحافظی می کنی با کسی
که از تو یه دنیا محبت گرفت
خداحافظی درد سنگینیه
الهی بمیرم که گریت گرفت

تنها منم
همه درد تنم
یادگاری تو
چشم خیس و ترم
تنها منم! همه درد تنم یادگاری تو چشم خیس و ترم

 

پ. ن : نمی دونم چرا دست و دلم به نوشتن نمیره !

 

  نظرات ()
  نویسنده: آیسان - ۱۳٩٢/۳/۱٦

دیروز به همراه پدر شوشو و قوم و قبلیه و طایفه و ... پاشدیم رفتیم خونه عموی کیوان ، طفلکی پیرمرد سکته کرده ، علاوه بر اون بینایش رو هم از دست داده بود ، پای زنش هم شکسته بود و دو تا دخترهاشون ازشون مراقبت می کردن ، یه بغض وحشتناکی اومده بود گلوم رو گرفته بود ، با بدبختی جلوی اشکام رو گرفتم که نریزه ، که چقد پیر شدن وحشتناکه و دردناک ! از اونجا که اومدیم همش تو فکرم این بود که وای فکرشم آدم نمی کنه یه وقتی انقد پیر بشه و چقد سخته اگه کسی رو نداشته باشه که جم و جورش کنه و من کلاً آدم روشنی نیستم ، که بگم خوب من پولام رو جم می کنم واسه پیری خودم برم یه سالمندان خودمو ثبت نام کنم و گریه !

داداش کیوان می گفت نه من اصلاً از بچه هام انتظار ندارم ، اصلا خیلی آدم باید خودخواه باشه که به این دلیل بچه دار بشه ، آره دلیل خوبی نیست منم به این دلیل بچه دار نشدم ولی خوب حالا که شدم ، انتظار زیادیه که ازش بخوام وقتی به این مرحله از زندگیم رسیدم همون طوری که من خودمو وقف اون کردم و جونی و لحظات خوب زندگیم رو به پاش گذاشتم اونم موقع پیری یه ذره دستم رو بگیره ؟ مثل آدم بهم سر بزنه ؟ یه چهار دفعه برام خرید بره ؟ یه خورده غرغر و ها و نق نق ها مو بشنوه و صبور باشه ؟ نه به نظرم زیاد نیست ! نمی تونم از آدما انتظار نداشته باشم . اصلا به نظر درسته که دلیل اصلی بچه دار شدن آدما این نیست ولی در همه دلیل ها مستتره ! همه ما به توجه و محبت نیاز داریم ، یه جورایی اینو توی پدر و مادر و همسر و دوست و فرزند و حتی توی حیوانات جستجو می کنیم ، در قبال هر لبخندی که به بقیه می زنیم و هر قدمی که بر می گردیم یسری انتظار و خواسته و .... از بقیه داریم ! خیال باطل 

اومدیم خونه همونطوری که داشتم وسایل رو جابجا می کردم و به این چیزا فک می کردم نشستم لبه تخت و ناخداگاه اشکم در اومد ! یهو فکرم یه چیزای وحشتناک افتاد و قلبم درد گرفت ، چقد ترسناکه به یه جایی برسی که دونه دونه همه چیزای قشنگ و با ارزش زندگیت رو از دست بدی ! گریه پاشدم رفتم تو اتاق کیوان ! طفلکی یهو ترسید : چی شده ؟

من : هیچی ! گریه 

کیوان : یعنی تو به خاطر هیچی الان داری اینطوری گریه می کنی ؟

من : نمیخوام پیر بشم !

کیوان : واسه همین داری گریه می کنی یعنی ؟ نیشخند اجازه بده ببینم چوب جادوم رو کجا گذاشتم ؟!!!!! ممممممم ! آهان اینجاست ، بیبیدی بابیدی بو ! برو خیالت راحت اصن دیگه پیر نمی شی !

من : می شه بغل ؟

کیوان : نیشخندبغل ! واقعاً بنده از خدای تبارک و تعالی مراتب تشکر و قدردانی رو به جای خواهم آورد که یه سری چیزا رو هم ساخته بلکم این بچه های تخس بترسن بذارن بغلشون کنن ، بچلوننشون و از ترس هیچی نگن ! وگرنه دل ننه باباها می پوسید که ! اون از پسر کولیت که مجبورم تو خواب شکارش کنم ، اینم از مادرش ! نه این وضعه من دارم ؟ آیسان آیسان غش کردی ؟ صدات نمی یاد !خ جون نفس مصنوعی !!!!!

من : خنده دیونههههه !

کیوان : دیونه یعنی همون عشقم و اینا دیگه !

من : نیشخند اوهوم ! قلب

آروم تو گوشم گفت :

از تو درمانی نمی خواهم به وصل ، اما به مهر

مرهم زخم دلم باش از پی تسکین من

من : مطمئن ؟!!

کیوان: عزیزمممممم ، چو مهمانِ خراباتی به‌عزت باش با رندان

که دردِسَر کشی جانا گرت مستی خمار آرد

من : تهدیدی می کنییییییییی ؟!!!

کیوان : می تونممممممممممممم ! از خود راضی

من : ممممممم اصن میآزار موری که دانه کش است ! نیشخند

کیوان : خنده ! پاشو پاشو بیا برو کار دارم ، یه روز دیگه مشاعره می کنیم !

من : این دفعه رو بهت آوانس می دم ! نیشخند

کیوان : باشه ! خنده

  نظرات ()
مطالب قدیمی تر »
مطالب اخیر ۱۳٩٢/٤/۱٦ ۱۳٩٢/٤/۱۱ +18 :دی عشقولانه ها ! ۱۳٩٢/٤/٦ نخند حرف دلم را نمی‌شود بزنم* برو ۱۳٩٢/۳/۱٦ روزه ۱۳٩٢/۳/۱٠
کلمات کلیدی وبلاگ  
دوستان من   اخبار فناوری اطلاعات طراح قالب